هرگز شميم دل و درونت را براي کسی بازگو نکن و آن را در صندوقچه قلبت و با
قفل محکمه (هرگز) ببند . درسته ، سخت است ، ولی سعی کن . حرفاي درونت را با بازدمت به باد بسپار چرا که در اين دنيا کسی از او مطمئن تر نيست . بگذار تا همه احساساتت به همراه باد ، هوا را معطر کند ولی هرگز به کسی نگو ، و نگذار به گوش کسی برسد . بگذار تا با همه عواطفت گلها رنگی دگر بگيرند و درختان استوارتر شوند ولی آنها را به کسی نگو . بگذار تا نسيم آنها را به آسمان ببرد تا ابرها بگريند ولی هرگز نگذار که کسی از آنها مطلع شود .

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:48  توسط پوریا
|
مي دانی ؟¿؟
ميدوني چرامن با ديوار رفيق شدم ؟
آخه اگر يك روز بياد كه ديگه هيچ كسي نبود كه روي شونش گريه كني مي توني به ديوار پناه ببري اگر ديوار از زيرت شونه خالي كرد روي سرت خراب مي شه ديگه نياز نداري گريه كني چون بقيه واست گريه ميكنن .

اگه يه روز قلب کسي رو شکستی يه ميخ رو به ديوار بکوب ، اگه يه روز دلش رو به دست آوردی ميخ رو از ديوار در بيار ولی چه فايده که جای ميخ رو ديوار ميمونه !!!

وقتي كه گفتي " تا آخر دنيا باهاتم" اون موقع بود كه فهميدم چرا دنيا دو روزه .

هميشه غمگين ترين و رنج آور ترين لحظات زندگيه آدم توسط همون کسي ساخته ميشه که شيرين ترين و به يادماندني ترين لحظات رو براي آدم ساخته .

هرگاه ديدی گناهی اونقدر بزرگه که نميشه ببخشيش ، بدون که از کوچيکيه قلب خودته نه از بزرگيه گناه .

هيچ وقت دل به کسی نبند چون اين قدر اين دنيا کوچيکه که توش دو تا دل کناره هم جا نميشن ... ولی اگه دل بستی هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقد بزرگه که ديگه پيداش نميکنی .

هميشه سعي کن کسی رو دوست داشته باشی که قلبش اون قدر بزرگ باشه که نخوای براي رفتن به اون خودت رو کوچيک کنی .

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:6  توسط پوریا
|
به روشنی چشمت قسم
به سادگی دلت قسم
به گرمی دستانت قسم
به پاکی آرزوهایت قسم
به شیرینی رویاهایت قسم
به رنگ آبی دریا ها قسم
به سرخی گل ها قسم
به سردی شب ها قسم
به استقامت کوه ها قسم
به قشنگی دنیا قسم
قسم که من تا زنده ام به تو وفا دارم

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:4  توسط پوریا
|
يه نصيحت : مواظب خودت باش
يه خواهش : اصلا عوض نشو
يه آرزو : فراموشم نکن
يه دروغ : دوستت ندارم
يه حقيقت : دلم برات تنگ شده

هر وقت خواستي ببيني کسي دوست داره يا نه تو چشاش زل بزن تا عشقت و تو چشاش ببيني اگه نگات کرد عاشقته ، اگه خجالت کشيد برات مي ميره ، اگه سرش رو انداخت پائين و تو فکر رفت بدون که تو مي ميري ،اگه سرش رو انداخت پائين و خنديد و حرفو عوض کرد اصلا دوست نداره .
a$$ s$
f$$$' s$$
s$$$³´ s$$³
h$$$$³ s$' $$³
i$$$$$ s$³ ³$
$ s$$$$$s s$³ ³,
s$ '³$$$$$$$ $$$ $s
$$ ³$$$$$$$ ³$$s $³
³$ ³$$$$$$$u s$$$ s´
`$$ ³$$$$$$$.$$$$ ss³
³$$s ³$$$$$$s$$$³ s$'
³$$s $$$$$s$$$$' s$$
`s $$$$ s$$$$$$$$³ s$$³ s
$$.s$$$$ s$$$$$$$$$$$$$$³ s$
s$ s$$$$s$$$$$$$$$$$$$$$$ s$$
s$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$³
s$$$ssss$$$$$$$$$$$$$$$ssss$$$$
$$s§§§§§§§§§s$$$$$$s§§§§§§§§§s$
³§§§§§§§§§§§§§§s$s§§§§§§§§§§§§s
³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
³§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
³§§§§§§§§§§§§§§§§§§³
³§§§§§§§§§§§§§§§³
³§§§§§§§§§§³
³§§§§§³
³§³
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:3  توسط پوریا
|
زن و شوهر جواني سوار بر موتورسيکلت در دل شب مي راندند آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند .
· زن جوان : يواشتر برو من مي ترسم !
· مرد جوان : نه ، اينجوري خيلي بهتره !
· زن جوان : خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم !
· مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگي دوستم داري .
· زن جوان : دوستت دارم ، حالا مي شه يواشتر بروني ؟
· مرد جوان : مرا محکم بگير .
· زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواشتر بروني ؟
· مرد جوان : باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري ، آخه نمي تونم راحت برونم ، اذيتم مي کنه .
روز بعد روزنامه ها نوشتند : برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد . در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت . مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .
آلما

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 16:13  توسط پوریا
|
نقطه سر سطر بچه ها بنويسيد:
نقطه سر سطر بچه ها بنويسيد:
با خط درشت ، عشق را بنويسيد
اين مشق شب شماست در دفتر دل
صد مرتبه از روي خـــدا بنويسيد
يادمان باشد از امروز خطائي نكنيم
گرچه در خود شكستيم ، صدائي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پائي نكنيم

دیگه برگرد یار
وقتی رفتی باز هوا بد شد
روزگار از بدی بدتر شد
وقتی رفتی آسمون تر شد
گريه ابرا بدتر شد
گلا پژمردن ، وای گلا مردن
شخه هاشون زيره خم شد
ابرا باريدن ، دلا پوسيدن
قفس قناری تنگتر شد
اين دلم مرده ، دستم و خونده
صبح تا شب بهونه آورده
بي خبر مونده ، از همه رونده
قاصدک خبر نياورده
ديگه برگرد يار ، ديگه بس کن يار
دله من از غصه داغون شد
بی تو من خستم ، درها رو بستم
همه جا واسم يه زندون شد
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 16:12  توسط پوریا
|
آن روزی را که مردی داشت برای اولین بار از غمهایش برایت می گفت.
آنچه ماهها در دل نگه داشته بود و برای کسی نگفته بود .
آن لحظه را به یاد داری که به زحمت نگاهت می کرد که نکند اشکهایش را ببینی.ولی دریایی از غم و اشک در چشمانش موج میزد . نه دیگر نمیشود کنترلش کرد و مرد به آنها اجازه ی باریدن داد.
آیا به خاطر داری چگونه صدای مردانه اش می لرزید .... در حالی که دیگر نمی خواست حرف بزند نکند غرورش بشکند.
هرگاه اشک های روان مرد را دیدی بدان که آن لحظه است که شکست یک مرد را دیدی .

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 16:12  توسط پوریا
|
دوباره دل هواي با تو بودن کرده
نگو اين دل دوريه عشقت و باور کرده
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره چشم من تو را ببينه
واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا ميدم
آخه تو رنگه چشات قيمت دنيا رو ديدم
توي هفت آسمون تو تک ستاره منی
به خدا ناز دو چشمات و به دنيا نميدم
حالا من يه آرزو دارم تو سينه
که دوباره چشم من تو را ببينه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 23:56  توسط پوریا
|
Y Y
چیزی برای نوشتن ندارم . فقط میخوام بگم بهت ثابت میکنم که من تغییر نمیکنم ... من همونی که هستم خواهم موند . تو هم تغییر نکن ... با تمامه وجود دوست دارم ای همه زندگیم
XXXX XXXX XXXX XXXX XXXX XXXX XXXX
عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا !

Y Y
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 16:12  توسط پوریا
|
من ميدونم که روزي خواهم مرد ، سپس مرا در خاک مي گذاريد .
من رو در تابوت سياهي بگذاريد تا همه بدونند که سياه بخت بوده ام
چشمان من رو باز بگذاريد تا تمامي جهان بدونند که چشم انتظار از اين دنيا رفته ام
دستم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدونند که من به آنچه مي خواستم نرسيدم
و در آخر يک پارچه سياه بر تابوتم بکشيد تا همگان بدونند هر چه ظلمت بود کشيدم



+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 15:10  توسط پوریا
|